اتاق جنگ ترامپ و نتانیاهو چگونه روح و روان جهان را مهندسی میکند؟
بررسی ابعاد جدید تنشها از غزه و لبنان و کاراکاس تا تهران نشان میدهد قدرتهای سلطه گر با عبور از جنگهای کلاسیک به جنگهای شناختی و «مهندسی شکست» از طریق سازوکارهای روانی روی آوردهاند و با استعمار نوین به شیوه ای ماهرانه میکوشند با فلج کردن تفکر استراتژیک رقیب و ایجاد هم ذات پنداری با متجاوزان، پیروزی را پیش از میدان نبرد، در ذهن ملتها به مسلخ ببرند.

میدل ایست نیوز: اتاق جنگ امریکا و رژیم صهیونیستی به گونهای عمل میکند که از مرزهای جغرافیایی عبور و به قلمرو روانشناسی جمعی نفوذ کند و در پی القای این مسئله برآید که آنچه امروز در غزه، لبنان و ایران میگذرد، صرفاً یک رویارویی نظامی نیست، بلکه پیادهسازی دقیق دکترین قبولاندن باور عجز و ناتوانی برای تحمیل شکست به ملتها از درون است.
به گزارش الاخبار، آنچه امروز از تعدی همهجانبه به مرزها و جغرافیا شاهدیم، از بمبارانهای نظاممند و محاصره و تحریم ایران گرفته تا پیشروی اسرائیل در خاک سوریه و قلدریهای بینالمللی علیه کشورهای دارای حاکمیت که به ربوده شدن ارادههای سیاسی انجامیده است و نمونه آن را در به بند کشیدن رئیسجمهور ونزوئلا مشاهده کردیم، هرگز تنها از منظر برتری نظامی قابل واکاوی نیست.
ما در برابر اجرای دقیق و رعب آور پیچیدهترین نظریههای سلطه روانی و اجتماعی هستیم به شکلی که قدرتهای سلطه گر به رهبری زوج «ترامپ-نتانیاهو» در پی بازنویسی روانشناختی جهانی هستند تا «تسلیم» را بهعنوان تنها گزینه عقلانی به کرسی بنشانند و «مقاومت» را نوعی جنون یا خودکشی دستهجمعی جلوه دهند.
نظریه فیلِ در زنجیر
مدخل اصلی برای درک این حالت فلج و فشلی که منطقه و جهان را دربرگرفته، غور در نظریه روانشناختی موسوم به «درماندگی آموختهشده» یا (باورِ ناتوانی) است. این نظریه تبیین میکند که چگونه فیلی عظیمالجثه در برابر یک زنجیر توهمی یا طنابی کوچک تسلیم میشود؛ او نه به دلیل ناتوانی جسمی، که به سبب تجربههای مکرر ناکامی، «آموخته» است که تلاش بیهوده است و درد کشیدن، فارغ از انجام هر کاری، گریزناپذیر خواهد بود.
این تاکتیک امروز با زنجیرهای از شوکهای حسابشده بر ملتها تحمیل میشود. جنگها دیگر تنها با هدف نابودی پایگاههای نظامی درنمیگیرند، بلکه هدفشان گسستن پیوند ذهنی میان عمل و نتیجه و نابود کردن «قدرت تصورِ پیروزی» و محو کامل احساس امنیت است.
اعتماد و اعتبار وجودی
شاید وقیحانهترین و هولناکترین الگوی این رویکرد، وقایع اخیر غزه و لبنان باشد. عملیات نابود ساختن و درهم شکستن زیرساختهای حماس و حزبالله صرفاً یک اقدام نظامی نبود، بلکه پیادهسازی دکترین «ایجاد شوک و بهت و حیرت» برای کاشتن بذر درماندگی بود.
نفوذ فناورانه در اجرای عملیات پیجرها که ابزارهای ارتباط شخصی را به بمبهایی ساعتی در جیب هزاران نفر بدل کرد، هدفش ضربه زدن به «اعتماد وجودی» یعنی همان اندک یقینی بود که انسان برای زندگی کردن به آن نیاز دارد.
آنها با نفوذ به حریم اتاقهای خواب، به دنبال ارسال این پیام به بدنه اجتماعی جامعه بودند که هیچ مأمنی وجود ندارد و ما خدایان فناوری هستیم؛ پس مخفی شدن و پناه جستن بیهوده است.
اوج این سادیسم در ترور ناجوانمردانه سید حسن نصرالله، دبیرکل پیشین حزبالله، خود را نشان داد به طوری که آنها به هدفگیری دقیق بسنده نکردند، بلکه با بهکارگیری دهها تُن مواد منفجره و محو کردن منازل مسکونی، پیامی فراتر از ترور فیزیکی مخابره کردند تا بتوانند باور هر کسی را که سودای تقابل در سر دارد، تغییر دهند و پیامی با این مضمون مخابره کنند که بهای مقاومت، محو شدن و نابودی کامل است و نمادهایی که گمان میبرید، می توانند از شما حمایت کنند در یک چشم به هم زدن در هم کوبیده میشوند.
اینگونه است که عقل جمعی به این باور سوق داده میشود که جهان به مکانی چنان هولناک تبدیل شده است که بقا در آن جز با تسلیم مطلق در برابر کسانی که کلیدهای رعب و وحشت در دست آنان است، امکانپذیر نخواهد بود.
تئوری «مرد دیوانه»
این رفتارهای میدانی ذیل چتر سیاسی استراتژی و تئوری مرد دیوانه قرار میگیرند که رهبران سلطه جو در انجام آنها تبحر خاصی دارند. رفتارهای سیاسی که به سوزاندن تر و خشک با هم تهدید می کنند و به بمباران پایتختها و ربودن سران کشورها و به بند کشیدن آنها مبادرت می کنند.
این گونه رفتارها، آنگونه که رسانهها ترویج میکنند نوعی بی باکی و تهور کورکورانه نیست بلکه راهبردی عقلانی برای بازدارندگی است که بر پایه بیعقلی ظاهری و پاسخ نامتقارن بنا شده است به این معنا که هر اقدام مقاومتی و لو بسیار اندک و کوچک با واکنشی سهمگین، بیتناسب و ویرانگر روبرو خواهد شد.
به عنوان مثال وقتی یک شهروند، بمباران تهران و ضاحیه بیروت را میبیند، شاهد تغییر چهره غزه توسط لودرهاست و انفجار روستاهای جنوب لبنان و کشتارهای بی رحمانه را نظاره میکند، در حالی که نظام بینالملل حتی ککش هم نمی گزد، این باور مرگبار در او نفوذ میکند که توازن رعب و وحشت بهکلی مختل شده است.
در این نوع تئوری، فرد به اصطلاح دیوانه از مازادِ قدرت و تهدید به آشوب مطلق استفاده میکند تا تفکر استراتژیک رقیب را فلج کند و او را از ترس فنا و نابودی، به صلحهای ذلتبار وادارد.
در چنین فضایی، ملتهایی که خود صاحب برگهای برنده قدرت هستند، گویی تنها در صف قربانگاه به انتظار نوبت ایستادهاند و باور کردهاند که درهای زندان بسته است، حال آنکه درها باز هستند.
تولید و ایجاد رضایتمندی
این قدرتِ عریان، هر اندازه هم که سترگ و بزرگ باشد، بدون ضلع خطرناک مکملش یعنی «هژمونی فرهنگی» و « تولید رضایت» (به این معنا که آنها به جای اینکه شما را مجبور کنند کاری را انجام دهید، کاری میکنند که خودتان بخواهید آن کار را انجام دهید) پایدار نخواهد ماند.
چنانکه اندیشمندانی چون «گرامشی» و «چامسکی» تبیین کردهاند، نظام سلطه تنها به اشغال خاک بسنده نمیکند، بلکه میکوشد ارزشها و جهانبینی خود را به «فطرت سلیم» و منطق بدیهی ملتهای مقهور و شکست خورده بدل کند.
در همین راستا ماشین رسانهای غرب و همچنین رسانه های عربی که با آنها همذات پنداری می کنند و شبانه روز در جهت تولید رضایت فعالیت می کنند، با نوعی مهارت بسیار خبیثانه، واقعیت را چنان پالایش و تحریف میکند که نسلکشی در غزه و لبنان را «دفاع از خود» جلوه می دهند و محاصره و گرسنگی دادن را تحریم های هوشمند معرفی می کنند و ترورهای سیاسی «عدالت به ثمر نشسته» نام میگیرند. در این رهگذر به خوبی نظاره گر هستیم که آنها قربانی را شیطان جلوه میدهند و با بیارزش کردنِ جانش، او را تنها یک هزینه جانبی بهشمار میآورند.
هدف از این اقدامات، ایجاد نوعی کوری اخلاقی است تا شهروند مقهور بپندارد فرودستی و عقب ماندگی او نه محصول استعمار و غارت، بلکه نتیجه طبیعی فرهنگ «بربرگونه» و فساد درونی خویش است. بدینسان، فرد مغلوب با این تصور و پندار که تمدن و رستگاری در گرو این راه است، به استمرار سلطه استعمارگر به طور ضمنی رضایت میدهد تا جایی که برخی حتی به مرحله ستایش و شیفتگی در برابر این استعمارگر قوی میرسند.
همذات پنداری با متجاوز
تراژدی و فاجعه آنگاه به اوج میرسد که شکست از میدان نبرد به ژرفای روان بشر رسوخ کند؛ پدیدهای که در روانشناسی «همسانپنداری یا همذات پنداری با متجاوز» نامیده میشود.
در این وضعیت، قربانی تحت فشار ترس و درماندگی، ناخودآگاه به شخصیت جلاد متوسل میشود و ارزشهای او را میپذیرد تا از اضطراب ضعف بگریزد.
همانگونه که ابنخلدون به ظرافت تشخیص داده و اینگونه اظهار نظر کرده بود که «ملت مغلوب، همواره شیفته تقلید از پیروز است» ما نیز امروز صداهایی از نخبگان عربی و سیاسی میشنویم که نه تنها سکوت نمیکنند، بلکه روایت دشمن را واژه به واژه تکرار و قربانی را بابت مرگش ملامت میکنند و بر طبل شماتت و سرزنش مقاومت میکوبند و محاصره و گرسنگی و شکنجه را توجیه می کنند.
شکستن قید و بند توهمی و خیالی
قرائت دقیق و واکاوی این صحنه نشان میدهد که نبرد کنونی نه بر سر مرز و جغرافیا، بلکه یک نوع نبرد برای هویت، اراده و آگاهی است. تمام این جولان دادنها و وحشیگریهای بی حد و حصر در هدف قرار دادن سران مقاومت، محاصره اقتصادی ملتها و سوق دادن آنها به سوی ذلت و تسلیم، همگی حلقههای یک زنجیرند تا روح جمعی را در هم بشکنند.
اما تاریخ درسی شیوا و بلیغ به ما میآموزد مبنی بر اینکه باور کردن ناتوانی یا به اصطلاح روان شناختی «درماندگی آموختهشده» وضعیتی گذراست که به محض درک جعلی بودن و توهم بودن زنجیر، فرو میپاشد و آنگاه است که استراتژی ارعاب و پاسخ نامتقارن، در برابر ثبات قدم و امتناع از پذیرش باجخواهی، رنگ میبازد.
بنابراین امپراتوریهایی که با هراس و قلدری پیش میتازند، بذر فنا و نابودی خویش را در داخل خود حمل می کنند زیرا ملتهایی که از همسانپنداری با جلاد سر باز میزنند و به اصالت واقعی خویش متعهد و پایبند هستند، همچنان شکستناپذیر باقی میمانند، هر اندازه که سلطهگری شدت یابد و طغیان و سرکشی به اوج خود رسد.


