از ترور تا آشوب و هرج و مرج؛ کالبدشکافی طرح مشترک ترامپ و نتانیاهو علیه نظام ایران
دونالد ترامپ رئیس جمهور امریکا با کنار گذاشتن دیپلماسی سنتی، اکنون بر رویای تغییر نظام در ایران به عنوان مرکز ثقل مقاومت در منطقه، از طریق جنگ و ایجاد هرج و مرج و آشوب داخلی متمرکز شده است.

میدل ایست نیوز: دونالد ترامپ در حالی قصد دارد وارد قمار براندازی با ایران شود که نسبت به توانایی مهرههایی چون رضا پهلوی برای جلب حمایت مردم، با یک خطای محاسباتی و بن بست بزرگ مواجه است و احتمالا در مسیری پرمخاطره قدم خواهد گذاشت که لزوماً طبق نقشههای کاخ سفید پیش نخواهد رفت و در انتظار پاسخ سخت تهران به این خیره سری تاریخی است.
به گزارش الاخبار، تلاش برای یافتن انگیزههای عقلانی و منطقی در پس پرده تصمیم احتمالی امریکا جهت آغاز جنگی فراگیر علیه ایران، ره به جایی نخواهد برد و به نتایج واقعی منجر نخواهد شد.
هر آنکس که به اظهارات دونالد ترامپ رئیس جمهور امریکا در 6 ماه گذشته بازگردد، درمییابد مردی که پیشتر گمان میکرد با یک ضربه هوایی به «پیروزی مطلق» بر ایران دست یافته است و با این ادعا که انصار الله یمن خواستار تسلیم شدهاند، پایان نبرد با آنان را اعلام کرده بود، امروز خود را در برابر به اصطلاح یک «تکلیف الهی» برای براندازی نظام ایران به بهانه «بنا نهادن ایرانی عظیم» می بیند.
واژه «عظمت» در قاموس ترامپ، در رفتارهای داخلی او در ایالات متحده ریشه دارد؛ جایی که آشکار شد منظور او نه یک «کشور بزرگ»، بلکه یک «قدرت برتر» است.
گویی شخصیتی چنین تندخو و متزلزل، اسیر انتخابهایی میشود که تا حد زیادی بازتابدهنده الگوی تفکر شخصی اوست. تصویر کابویی و آن گاوچران مغروری که قادر است اراده تمام جهان را در هم بشکند، همواره همراه اوست و او را می فریبد. در نتیجه او تا زمانی که سیلی محکم و سهمگینی دریافت نکند، همچنان بر اسب آتشین خویش سوار خواهد ماند و شمشیر خود را به روی تمام بشریت تیز و آخته نگاه خواهد داشت.
در حالی که کاملا عیان و روشن بود که ترامپ به همراه اسرائیل، به شکلی شتابزده در صدد ربودن اعتراضات طبقه بازاریان و بازرگانان ایران در پی شرایط اقتصادی، برآمدند اما ترامپ تاب تحمل فروکش کردن این اعتراضات را نداشت.
این در حالی بود که او در این مسیر کمترین اعتنا و توجهی به علل و چرایی ماجرا نکرد حال چه این فروکش کردن نتیجه توافقات دولت با محرکان این اعتراضات بوده باشد و خواه نتیجه شکست مزدوران امریکا و اسرائیل در انتقال صحنه سیاسی ایران از کرانه ای و جایی به جای دیگر بوده باشد.
از همین روست که ترامپ شتابان به پروژه نخستین خود یعنی همان تحکیم سلطه و سیطره بر این نقطه از جهان خواه به شکل مستقیم و خواه از دریچه و گذرگاه اسرائیل باز میگردد.
این بار اما به نظر میرسد ترامپ دریافته است که اسرائیل دیگر توانِ تحقق اهداف مطلوب را ندارد و تمام ادعاهای دشمن صهیونیستی مبنی بر آمادگی برای پایان دادن به کار ایران، دیگر کارکرد و استفاده خود را از دست داده است.
به همین سبب امریکا به این درک رسیده است که اگر جنگهای گسترده و نسلکشیهای بیسابقه نتوانسته است سلطه کامل بر منطقه را تحمیل کند، پس طبق منطق امریکایی، «قدرت کافی» هنوز به کار گرفته نشده است و این به معنای آن است که نیاز به فعالسازی سطحی بالاتر از خشونت وجود دارد.
ترامپ اساساً لزومی نمیبیند که برای جنگ آتی خود علیه ایران، توجیهی بیاورد یا بخواهد بهانه تراشی کند چرا که او در اصل از هرگونه توجیه سنتی ملول گشته است؛ چنانکه پس از حمله به کاراکاس پایتخت ونزوئلا به صراحت گفت آنچه را که به صلاح خود بداند انجام میدهد و به نظرات یا انتقادات دیگران کمترین اهمیتی نمیدهد.
در عرصه و میدان عمل، تفاهمی که در نشستهای پیش از آغاز سال نو میان ترامپ و متحد نخست او، بنیامین نتانیاهو، شکل گرفت، حول محور چگونگی وارد آوردن ضربهای نامتعارف به ایران بود.
هدف از این تفاهم صرفا به زانو درآوردن ایران نیست بلکه این رویکرد حاصل این برداشت است که جنگهای دیگر نتایج دلخواه را به بار نیاورده است چرا که اسرائیل پس از دو سال کشتار و ویرانی، امروز دوباره شعار خلع سلاح «حماس» را سر میدهد و همزمان، به این موضوع اذعان و اعتراف می کند که حزب الله لبنان سلامت خود را بازیابی کرده و تغییرات در سوریه نیز آنگونه که باید بر کل منطقه اثر نگذاشته است. علاوه بر این، تحولاتی در افکار عمومی و رسمی جهان عرب در حال شکلگیری است که ابداً در خدمت راهبرد خشونتمحور کنونی نیست.
با این همه، واقعیت آن است که مرکز ثقلی به نام ایران برای نیروهای مقاومت وجود دارد که پیش از درو کردن و چیدن محصولات در دیگر میدان ها باید این مرکز ثقل را نابود کرد.
از این منظر، ایده حمله بزرگ به ایران بر این پایه استوار است که جنگ 12 روزه برای سوق دادن ایران به سمت اتخاذ یک موضع متفاوت کافی نبوده و باقیماندن سطحی از توانمندی در درون ایران، به نیروهای مقاومت حاشیه امن وسیعتری برای عمل و آمادهسازی جهت نبردهای آتی میبخشد.
بنابراین ترامپ، همسو با این دیدگاه و برداشت اسرائیل، به این نتیجه میرسد که راه حل نهایی «بریدن سر» است؛ یعنی ضربه زدن به نظام در ایران، تا پس از آن، همه چیز در سراسر منطقه هموار گردد.
با این نگاه، میتوان استراتژی جدید امریکا را درک کرد. اما هدف سرنگونی نظام، مستلزم عناصری فراتر از یک لشکرکشی نظامی کلاسیک است و اگر دونالد ترامپ تصور می کند، یک حمله هوایی همراه با قدرت آتش بسیار زیاد برای تغییر نظام ایران کافی خواهد بود، ژنرالهایش پیشتر به او درباره بیثمری این گزینه هشدار دادهاند و این ارزیابی مورد تایید خود اسرائیلیها نیز است.
آنها بر این باورند که هر کارزار نظامی باید یک همراه و همپیمان نیز در نیمه راه داشته باشد؛ بدین معنا که باید جریانی از درون ایران برخیزد که خواهان کودتا علیه نظام باشد حال این جریان می تواند از نیروهای داخلی باشد و هم می تواند از مخالفان نظام باشد و تنها در این صورت است که جنگ فایدهای قطعی خواهد داشت.
از این رو بود که ترامپ ناچار شد با صدای بلند ایرانیان را خطاب قرار دهد و به آنها بگوید: به خیابانها بیایید و به حاکمیت حمله کنید، کمک ها و یاری ما برای شما در راه است.
آنچه ایالات متحده ممکن است علیه ایران مرتکب شود، چندان تصویر مبهم و مه آلودی نیست و تمام سخنان و اظهار نظرها مبنی بر غافگیریها یا شگفتانه های نظامی یا امنیتی، این حقیقت را تغییر نمیدهد که هدف اصلی عملیات، تضعیف مرکز تصمیمگیری در ایران و ناتوان ساختن قوه حاکمه در مدیریت امور جاری است تا مسیر برای یک شورش گسترده و دخالتی از نوع دیگر گشوده شود.
بدین معنا، اهداف محوری هرگونه کارزار نظامی یا امنیتیِ امریکایی-اسرائیلی بر ضربه به خود نهاد تصمیم گیرنده، متمرکز خواهد بود. این رویکرد به معنای آن است که سناریوی ترور (آیت الله) علی خامنه ای رهبری ایران به عنوان بند اول در دستور کار است و در کنارآن تلاش ناکام برای ترور اعضای شورای عالی امنیت ملی در جنگ ژوئن و در نهایت وارد آوردن ضربات سخت و گسترده به مراکز پلیس و امنیت داخلی با هدف ایجاد وضعیت آشوب مطلق و فراگیر تکرار خواهد شد، بی آنکه غافل بمانیم امریکاییها به بمباران پایگاهها و مراکز نظامی نیز متوسل خواهند شد.
با وجود این، هدف غایی یعنی تسلیم کردن یا تغییر نظام، نیازمند یک عنصر داخلی از نوعی دیگر است. این عنصر نمیتواند صرفاً تجمعاتی از دهها شهروند باشد که حرکتشان در سایه وضعیت اضطراری موجود، دشوار خواهد بود. این به معنای آن است که هدف نخست هر تجاوز، وارد کردن ایران به چرخه هرج و مرج و خشونت مسلحانه فراگیر است.
در اینجا اسرائیل بر این باور است که میتواند در این جهت حرکت کرده و این آشوب را از نظر امنیتی و اطلاعاتی مدیریت کند، در حالی که ممکن است گروههای تجزیهطلب نیز خود را در برابر فرصتی استثنایی برای تحرک ببینند.
آنچه گفته شد، تنها اظهار نظر و مشقی بود بر آنچه ممکن است رخ دهد؛ اما پرسش بنیادین همچنان پابرجاست. این پرسش نه درباره توان مقاومت و پایداری سیاسی ایران، بلکه پیش و بیش از هر چیز، درباره ماهیت واکنش نظامی و امنیتی ایران علیه امریکاییها، اسرائیلیها و متحدانشان در منطقه خواهد بود.



