تکرار فاجعه «ملت سازی» امریکا در افغانستان و عراق (بخش دوم)

ملت سازی در افغانستان و عراق، احیای دکترین بی اعتبار شده در ویتنام بود. این دکترین باید در خرابه های ویتنام دفن می شد، اما به منظور ارائه توجیهی برای حمله به عراق و افغانستان دوباره به کار گرفته شد.

نویسنده: والدن بِلو

میدل ایست نیوز: جان بولتون، مشاور امنیت ملی سابق در دولت دونالد ترامپ، در یکی از مصاحبه های خود پیش از به قدرت رسیدن مجدد طالبان در افغانستان، عامل شکست آمریکا در این کشور را تغییر ماموریت آن از مبارزه با تروریسم به «ملت سازی» توصیف کرد. از دیدگاه او، ایالات متحده باید کنترل بر سایت های استراتژیک در افغانستان را با هدف جلوگیری از به قدرت رسیدن تروریست ها در اختیار می گرفت و نباید هدف بلندپروازانه مشارکت در بازسازی بلند مدت جامعه افغانستان را دنبال می کرد.

اما ایالات متحده نیز مانند دیگر قدرت های امپریالیستی، نمی توانست فقط جامعه افغانستان را نابود و به اشغال نظامی صرف اقدام کند. مجبور بود همانند همه پیشینیان خود، برای کاهش هزینه های اشغال نظامی و همچنین اثبات مشروعیت خود میان افغان ها و آمریکایی ها، در صدد بازسازی جامعه برآید. و مانند همه دیگر قدرت های امپریالیستی پیش از خود، ناگزیر روند بازسازی جامعه را مطابق تصویر ذهنی خود پیش برده و در نتیجه، به یک نسخه معوج از خود رسید.

واژه ای که سیاست گذاران آمریکایی برای این سیاست در نظر گرفتند، «ملت سازی» است بود. با این حال، واژه دقیق تری برای توصیف شیوه آمریکایی در مدیریت جوامع فتح شده وجود دارد که «بازسازی لیبرال دموکراتیک» است. موفقیت ظاهری آمریکا در اجرای این سیاست در فیلیپین و ژاپن بر دو شرط استوار بود: پیروزی کامل بر مقاومت و جلب همکاری نخبگان معتبر محلی در ایجاد نظم لیبرال دموکراتیک. و نبود همین دو شرط اولین شکست سنگین تفکر آمریکایی در ویتنام را رقم زد.

جان گرفتن دوباره تفکر قدیمی: ملت سازی در عراق و افغانستان

متاسفانه ایدئولوژی بازسازی لیبرال دموکراتیک با شکست در ویتنام دفن نشد و تنها برای مدتی کنار گذاشته شد. این ایدئولوژی در اوایل دهه 2000 و پس از حمله به عراق و افغانستان، جان تازه ای گرفت. عوامل متعددی در حمله به هر دو کشور دخیل بودند که از جمله آنها می توان به انتقام حملات 11 سپتامبر اشاره کرد؛ اما در واقعیت، روند امور در دو کشور اساسا فرصت های آمریکا برای تغییر شکل محیط سیاسی جهانی پس از جنگ سرد قلمداد می شدند.

حامیان این استراتژی «نومحافظه کاران» بودند که با پیروزی جورج دابلیو. بوش در انتخابات سال 2000، واشنگتن را تحت کنترل خود درآوردند. از شخصیت های اصلی آنها می توان به دیک چنی، معاون رئیس جمهوری، دونالد رامسفلد، وزیر دفاع، و پل ولفوویتز، معاون او، اشاره کرد. وزیر دفاع حضور اسامه بن لادن در افغانستان را بهانه ای برای حمله به این کشور دید و در صدد مردتبط کردن صدام حسین با حملات 11 سپتامبر و حمله به عراق برآمد.

افغانستان و عراق قرار بود نمونه ای از توصیف رومی ها درباره «جنگ های الگو» در کتاب نمایشی نومحافظه کاران باشند: اولین قدم در از بین بردن «دولت های سرکش»، جلب وفاداری بیشتر دولت های وابسته یا جایگزینی آنها با متحدان قابل اعتماد، و ترساندن رقبای استراتژیک مانند چین از تصور رقابت با ایالات متحده. تمایل به استفاده از زور در عراق و افغانستان به گونه ای طراحی شده بود که استفاده از نیروی نظامی در آینده را به دلیل رعب و وحشتی که در دوست و دشمن ایجاد می کرد، غیر ضروری کند. فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در اوایل دهه 1990 به نومحافظه کاران این فرصت را داد که یک جهان تک قطبی دائمی بسازند و آنها می خواستند از این فرصت استفاده کنند.

ناکامی در ویتنام فراموش شد و بازسازی لیبرال دموکراتیک بار دیگر به پروژه سیاسی پس از تهاجم تبدیل گشت. اما به رغم مباحصات درباره بازسازی لیبرال دموکراتیک، این پروژه هرگز در عراق آغاز نشد. پس از حمله، ایالات متحده سیلی از تبعید شدگان عراقی از غرب را به این کشور کشاند، اما دریافت که این نخبگان سیاسی هیچ پایگاهی در داخل کشور ندارند. پس از آن، یک شورش گسترده به رهبری اعضای سابق ارتش صدام آغاز شد که هرگونه توهم درباره شکست کامل جامعه عراقی را از بین برد. در نهایت با برکناری صدام، اکثریت شیعه که برای مدت زمان طولانی در حاشیه بودند، از فرایندهای انتخاباتی ایجاد شده توسط آمریکا برای ایجاد یک دولت فرقه ای استفاده کردند و سنی ها را به حاشیه راندند.

آمریکایی ها که نتوانستند شورش را متوقف کنند، با سران طایفه سنی در مناطق روستایی به توافق رسیدند و در صدد استفاده از روابط خونی برای کنترل شورش برآمدند. اما هدف اصلی این مناسبات «ضد شورش» که با ژنرال دیوید پترائوس مرتبط است، این بود که امکان خروج سربازان آمریکایی از عراق با توهم ثبات در این کشور را فراهم آورد. رویای یک عراق لیبرال دموکراتیک در هاله ای از ابهام بود و هرج و مرج، بی ثباتی و خلاء قدرت ناشی از حمله آمریکایی، فضا را برای ظهور داعش مهیا ساخت.

بازسازی لیبرال در افغانستان حتی مشکل تر از عراق بود. طالبان شکست نخورد و اساسا اولین پیش شرط یک بازسازی موفق حاصل نشدند. نخبگان محلی هم اعتباری نداشتند که بتوانند به شرکای قابل اعتماد پروژه لیبرال دموکراتیک تبدیل شوند. رژیمی که آمریکا سعی کرد به عنوان یک دموکراسی روی کار آورد، اساسا نتیجه سازشی میان سرداران بی اعتبار و قاچاقچی های مواد مخدر بود که قدرتی ورای شهرها نداشتند. طبق اظهارات ریچارد کلارک، مقام ارشد مبارزه با تروریسم در دولت بوش، حامد کرزای که دست نشانده آمریکا بود، در خارج از کابل و دو یا سه شهر دیگر اختیاراتی نداشت. ایالات متحده با یک توافق غیرقابل اجرا دولت مرکزی ضعیفی را در کابل روی کار آورد و جنگ سالاران قدرتمند مستقل که در اخاذی و تجارت مواد مخدر فعالیت می کردند، در خارج از شهرها متحد شدند. به عبارت دیگر، ایالات متحده یک دولت شکست خورده را جایگزین طالبان کرد.

در همین حال، طالبان یک رژیم موازی در بخش عمده افغانستان ایجاد کرد که وظایف اساسی دولت مانند اجرای عدالت را انجام می داد. یکی از فعالان برجسته حقوق زنان، در قیاس عملکرد حکومت طالبان با عملکرد رژیم تحت حمایت ایالات متحده گفت: «در استان های دورتر از پایتخت، نظام قضایی طالبان در موارد سرقت یا جنایات جزئی موثرتر از پلیس محلی عمل می کند. دادگاه های آنها به رهبری بزرگانشان برای یافتن فرد متخلف جلسه می گذارند و سپس سارق را وادار می کنند تا کالاهای سرقت شده را پس دهد؛ نتایجی که نیروهای پلیس محلی فاسد نمی توانند به آن دست یابند. فقر و دیگر مشکلات، رشوه را عادی کرده است.»

زندگی برای زنان مطمئنا در شهرها بهتر بود، اما ارتقاء حقوق زنان همام مشکلی مشابه دیگر شرایط لیبرال دموکراسی داشت: بسیاری از افغان ها به آن به مثابه انگی مرتبط با حمله آمریکا می نگریستند و می نگرند. رفیعه زکریا در این باره گفته: « فمینیست های سفیدپوست در داخل و خارج از دولت ایالات متحده تصمیم گرفتند که جنگ و اشغال برای آزادی زنان افغان ضروری است. منطق آنها این بود که مداخله نظامی چیز خوبی است و زنان افغان هم با آن موافقند. مشکل اینجا بود که فمینیست های افغان هرگز از مریل استریپ درخواست کمک نکردند، چه رسد به اینکه خواهان حملات هوایی ایالات متحده باشند.»

اتفاقی که احتمالا حتی طالبان را شگفت زده کرد، سرعت سقوط دولت در کابل پس از خروج آمریکایی ها بود. برخلاف تصور مطبوعات غربی از «حمله وحشیانه»، بازپس گیری شهرهای بزرگ توسط طالبان تا حد زیادی یک راهپیمایی مسالمت آمیز بود و تلفات انگشت شماری داشت. فروپاشی سریع دولتی که آمریکا 20 سال از آن حمایت کرده بود، دقیقا همان تصویری را ایجاد کرد که دولت دونالد ترامپ می خواست با توافق با طالبان مانع از آن شود: تصویر خروج دیوانه وار آمریکایی ها از کشور و رها کردن صدها هزار متحد افغان و خانواده هایشان. در حقیقت نه طالبان، که دولت شکست خورده تحت حمایت آمریکا بود که فرصت خروج با افتخار را از سربازان ایالات متحده گرفت.

ایدئولوژی ملت سازی شکست خورد؟

ملت سازی در افغانستان و عراق، احیای دکترین بی اعتبار شده در ویتنام بود. این دکترین باید در خرابه های ویتنام دفن می شد، اما به منظور ارائه توجیهی برای حمله به عراق و افغانستان و به عنوان راهنمای بازسازی دولت پس از پیروزی نظامی در میانه تلاش های دولت بوش برای تغییر شکل محیط سیاسی جهان در جهت تک قطبی ساختن آن، دوباره به کار گرفته شد. اما پیش شرط های موفقیت که در فیلیپین و ژاپن وجود داشت، در عراق و افغانستان وجود نداشت و سبب شد این سرمایه گذاری مانند ویتنام شکست بخورد.

شاید این مرتبه، آمریکا درس خود را گرفته باشد و «ملت سازی» یا «بازسازی لیبرال دموکراتیک» یک مرتبه برای همیشه در خرابه های جنگ دفن شود.

ما را در تلگرام دنبال کنید telegram
منبع
فارن پالسی این فکس

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا